وقتی که دیگر نتوانست راه برود؛
زمان مطالعه: 2 دقیقه
در این فصل میخوانید که چطور یک روز شرایط بیمار بهقدری بد شد که دیگر توان راه رفتن نداشت و پس از انجام آزمایشها و تصویربرداری، علت اصلی بیماری مشخص شد.
مراسم عقد ما در آذر ۱۳۹۸ برگزار شد. پدرم هم در مراسم حضور داشت. کنار ما ایستاد، عکس گرفت و مثل همیشه سعی میکرد حالش را عادی نشان بدهد.
چند روز قبل از عقد، احساس کرده بودم راه رفتنش از قبل سختتر شده است. دیگر مثل گذشته نمیتوانست برای انجام کارهای مراسم همراه ما باشد، اما چون همه درگیر آماده کردن مراسم بودیم، فکر کردیم خستگی یا سرماخوردگی است و بعد از چند روز بهتر میشود.
بعدها مادرم تعریف کرد که چند روز قبل از عقد، وقتی برای خرید رفته بودند، پدرم حتی برای عوض کردن دنده ماشین هم مشکل پیدا کرده بود. آن زمان هم هیچکدام از ما تصور نمیکردیم این اتفاقها به یک بیماری جدی مربوط باشد. فکر میکردیم شاید مشکل از ماشین است یا دستش موقتاً بیحس شده است.
فقط دو روز بعد از مراسم عقد، دیگر نتوانست راه برود.
همان لحظه فهمیدیم موضوع خیلی جدیتر از چیزی است که تصور میکردیم.
از همان روز، رفتوآمد ما بین خانه، مطب پزشکان و مراکز تصویربرداری شروع شد.
اولین احتمال، سکته مغزی بود. برای همین MRI مغز انجام شد، اما نتیجه طبیعی بود. بعد MRI کمر انجام شد. آن هم علت مشکل را نشان نداد. چند روز بعد MRI گردن درخواست شد.
وقتی جواب MRI گردن آماده شد، بالاخره علت اصلی مشخص شد.
پدرم دچار تنگی شدید کانال نخاعی در ناحیه گردن شده بود و نخاعش تحت فشار قرار گرفته بود.
آن روزها تازه فهمیدیم چرا طی چند سال گذشته، آرامآرام راه رفتنش تغییر کرده بود.
وقتی عکسهای MRI را دیدم، هنوز دقیق نمیدانستم تنگی کانال نخاعی یعنی چه و چه آیندهای در انتظار پدرم است. فقط میدانستم که هر روز وضعیتش بدتر میشود و باید هرچه زودتر برای درمان تصمیم بگیریم.
آن روزها برای من عجیب بود که همزمان باید دو نقش کاملاً متفاوت را زندگی میکردم.
از یک طرف تازه عقد کرده بودم و اطرافیان انتظار داشتند دوران شیرین اول زندگی مشترکم را بگذرانم.
از طرف دیگر، پدرم دیگر نمیتوانست راه برود و تقریباً تمام فکرم درگیر بیماری او شده بود.
واقعاً نمیدانستم باید به کدام قسمت زندگی برسم.