هنوز مشخص نبود که نتیجه عمل موفق بوده یا بابا قطع نخاع شده !
زمان مطالعه: 4 دقیقه
در این فصل از خاطرات ساعاتی میگوییم که پشت درب اتاق عمل منتظر خبری از پرستاران از وضعیت بابا و نتیجه عمل جراحی بودیم.
عمل جراحی بابا هفت ساعت طول کشید.
هر چه زمان میگذشت، نگرانی ما بیشتر میشد. هر خانوادهای که بیماری را به اتاق عمل میفرستد، این لحظات را تجربه میکند. هر بار که درِ بخش باز میشود یا پرستاری از کنار آدم رد میشود، ناخودآگاه منتظر شنیدن یک خبر هستی.
برای ما هم همینطور بود.
مدام از پرستارها سراغ پدرم را میگرفتیم، اما فقط میگفتند هنوز در اتاق عمل است یا هنوز به بخش برنگشته است.
بعد از حدود هفت ساعت، بالاخره تخت پدرم را از ریکاوری به بخش آوردند.
چشمهایش نیمهباز بود و هنوز کاملاً به هوش نیامده بود.
سوند ادراری داشت و یک لوله هم از محل جراحی خارج شده بود که به مخزن جمعآوری خون وصل بود. آن موقع هنوز نمیدانستیم عمل از نظر حرکتی موفق بوده یا نه.
همه دور تخت جمع شده بودیم و فقط نگاهش میکردیم.
چند دقیقه بعد، پرستاری کنار تخت آمد تا وضعیت هوشیاری او را بررسی کند.
خم شد و گفت:
«حاجآقا، اسمتون چیه؟»
یکی از همراهان ما که کنار تخت ایستاده بود، خواست جواب بدهد و گفت:
«اسمش رضاست…»
پرستار با لبخند گفت:
«اجازه بدید خودش جواب بده. میخوام ببینم هوشیاریش چقدره.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد پدرم خیلی آرام گفت:
«رضا…»
همان یک کلمه، برای ما خبر خوبی بود.
یعنی صدای پرستار را میشنود و میتواند پاسخ بدهد.
اما هنوز مهمترین سؤال باقی مانده بود.
پرستار دوباره گفت:
«اگر صدای من رو میشنوید، شست پاتون رو تکون بدید.»
همه نگاهها به پاهای پدرم بود.
چند ثانیه گذشت.
هیچ حرکتی دیده نشد.
آن چند ثانیه برای من خیلی طولانی بود.
تمام حرفهایی که قبل از عمل درباره احتمال موفقیت جراحی شنیده بودم، یکباره از جلوی چشمم رد شد.
پرستار دوباره با صدای بلندتر گفت:
«میتونید شست پاتون رو تکون بدید؟»
چند لحظه بعد…
شست پای پدرم آرام تکان خورد.
همان حرکت کوچک، برای ما از هر خبر دیگری ارزشمندتر بود.
آن لحظه فهمیدیم که عمل، دستکم از نظر آسیب نخاعی، به نتیجهای که از آن میترسیدیم نرسیده است.
همه نفس راحتی کشیدیم.
البته هنوز راه طولانی درمان شروع نشده بود.
عمل جراحی فقط فشار را از روی نخاع برداشته بود.
از اینجا به بعد، باید دوباره راه رفتن، تعادل، حرکت دستها و خیلی از تواناییهای دیگر، کمکم برمیگشت؛ البته اگر برمیگشت!!!
پدرم حدود یک هفته در بیمارستان بستری بود. در بیمارستان امکاناتی برای توالت رفتن ( که واقعا از سخت ترین کارهای یک بیمار سالمند بعد از عمل جراحی است ) وجود داشت. از قبیل دستگیره های کمکی توالت که به دیوار متصل بودند و صندلی انتقال بیمار به توالت.
در این مدت، با کمک پرستاران و فیزیوتراپ، هر روز چند قدم راه میرفت. همان چند متر راه رفتن هم برایش سخت بود، اما پزشک تأکید داشت که نباید بیحرکت بماند.
در همان روزها، یکی از اتفاقهای جالبی که هنوز هم گاهی یادش میکنیم، سؤال یکی از بچههای فامیل بود.
به مخزن دستگاهی که خونهای محل جراحی داخل آن جمع میشد نگاه کرد و با کنجکاوی پرسید:
«عمو، این آباناره که بهت وصله؟»
همه خندیدیم.
در میان آن همه استرس، همان سؤال کودکانه چند دقیقه فضای اتاق را عوض کرد.
یک هفته بعد، پزشک اجازه ترخیص داد.
ما خوشحال بودیم که پدرم از بیمارستان مرخص میشود.
اما هنوز نمیدانستیم که سختترین بخش ماجرا، تازه از همان روز شروع خواهد شد.
مشاهده سایر فصل ها :