استرس روز قبل از عمل جراحی
زمان مطالعه: 4 دقیقه
در این فصل از شرایط روجی و نگرانی هایی که در ذهن اطرافیان و خود بیمار در ساعات قبل از عمل جراحی وجود دارد ، میخوانید. ساعت هایی پر از استرس و دلشوره .
بعد از اینکه تصمیم به جراحی گرفتیم، باید وسایل مورد نیاز عمل را تهیه میکردیم و برای بستری شدن آماده میشدیم.
پزشک به ما اختیار داده بود که صبح روز عمل به بیمارستان برویم یا از شب قبل بستری شویم.
ما تصمیم گرفتیم شب قبل به بیمارستان برویم.
شاید یک شب هزینه بستری بیشتر میشد، اما خیالمان راحتتر بود. فرصت داشتیم آزمایشهای قبل از عمل را بدون عجله انجام دهیم و صبح روز عمل درگیر کارهای اداری و استرس نباشیم.
آن شب، حال هیچکدام از ما خوب نبود.
پدرم آرامتر از همه به نظر میرسید، اما بعدها فهمیدم که قبل از بستری شدن، با چند نفر از بستگان تماس گرفته و با آنها خداحافظی کرده بود.
حتی در خانه، ما را دور خودش جمع کرده بود و درباره بعضی از کارهایش صحبت کرده بود؛ انگار میخواست اگر اتفاقی افتاد، چیزی ناگفته نماند.
آن موقع سعی میکردیم خودمان را قوی نشان بدهیم، اما واقعیت این بود که همه میترسیدیم.
بیشتر بخوانید :
” صندلی انتقال بیمار از تخت به توالت فرنگی “
صبح روز عمل، پرستارها آمدند و آمادهسازی قبل از جراحی انجام شد.
موهای پشت سر و گردن پدرم را تراشیدند و گفتند تا زمان انتقال به اتاق عمل منتظر بمانیم.
اول فکر کردیم بهتر است اتاق خلوت باشد تا پدرم استراحت کند.
برای همین بیشتر اعضای خانواده از اتاق بیرون رفتند.
اما چند دقیقه بعد با خودم گفتم شاید سکوت، استرس را بیشتر کند.
اگر خود من جای او بودم، دوست داشتم خانواده کنارم باشند.
دوباره همه داخل اتاق برگشتیم.
کمکم فضای اتاق عوض شد.
یکی از بستگان که همیشه شوخطبع بود، شروع به شوخی کردن کرد. چند دقیقه بعد، پدرم هم خندید.
الان که سالها از آن روز گذشته، هنوز فکر میکنم همان چند دقیقه خنده، ارزش زیادی داشت.
شاید آخرین چیزی که یک بیمار قبل از رفتن به اتاق عمل لازم دارد، این باشد که احساس نکند تنهاست.
کمی بعد، پرستارها آمدند و تخت را به سمت اتاق عمل حرکت دادند.
ما تا جلوی در اتاق عمل همراهش رفتیم.
بعد در بسته شد.
از آن لحظه به بعد، فقط باید منتظر میماندیم.
انتظار، شاید سختترین قسمت کار برای خانواده یک بیمار باشد.
هیچ کاری از دستت برنمیآید.
نه میتوانی کمکی بکنی، نه خبری داری.
فقط هر چند دقیقه یک بار به ساعت نگاه میکنی و از پرستارها میپرسی:
«هنوز خبری نشده؟»
زمان خیلی کند میگذشت.
بعدها پدرم برایمان تعریف کرد که قبل از شروع عمل، حدود یک ساعت روی تخت در سالن انتظار اتاق عمل مانده بود.
میگفت سالن بزرگی بود، هوا سرد بود و پزشکان و پرستارها مدام از کنار تختها عبور میکردند.
بعد از مدتی پزشک بالای سرش آمده بود و دیگر چیزی یادش نبود.
بیهوشی شروع شده بود.
آن طرف درِ اتاق عمل، ما فقط منتظر بودیم.
منتظر اینکه چند ساعت بعد، دوباره پدرم را ببینیم.
اما هیچکدام از ما نمیدانستیم وقتی در اتاق باز شود، او را با چه وضعیتی به بخش برمیگردانند.
مشاهده سایر فصل ها :