علائمی که جدی نگرفتیم؛
زمان مطالعه: 3 دقیقه
در این فصل بعد از معرفی وضعیت اولیه سالمند ، از اولین علائم تنگی کانال نخاع، دردهای اولیه، بیتوجهی ما به نشانههای بیماری و اتفاقاتی که به مرور باعث پیشرفت بیماری شد، میخوانید.
پدر من متولد سال ۱۳۲۸ است. حدود ۳۰ سال معلم دبستان بود و بیشتر کلاس اول و کلاس سوم را درس میداد.
هر وقت از شاگردهای قدیمیاش کسی را میبینیم، معمولاً قبل از هر چیز از قصههایی که سر کلاس تعریف میکرد، حرف میزند. پدرم اعتقاد داشت بچهها با قصه بهتر یاد میگیرند. برای همین خیلی از درسها را در قالب داستان تعریف میکرد. همین باعث شده بود حتی بچههایی که شیطان بودند و تمرکز نداشتند، سر کلاسش آرام بنشینند و گوش بدهند.
سال ۱۳۸۰ بازنشسته شد، اما بازنشستگی برایش به معنی خانهنشینی نبود. صبحها زود بیدار میشد، به پارک میرفت و ورزش میکرد. بعد هم بیشتر وقتش را صرف کارهای فرهنگی محله میکرد. از کاشت درخت گرفته تا رسیدگی به فضای سبز و هر کاری که احساس میکرد برای محله مفید است.
ما هم همیشه او را همینطور میشناختیم؛ آدمی که اهل فعالیت بود و کمتر پیش میآمد یک جا بنشیند.
حدود سال ۱۳۹۰ کمکم متوجه شدیم موقع راه رفتن، پای چپش کمی روی زمین کشیده میشود. آنقدر کم بود که نه خودش نگران بود و نه ما. راه میرفت، رانندگی میکرد، خریدهای خانه را انجام میداد و زندگی عادیاش را داشت.
چند بار هم برای دردهای کمر به پزشک مراجعه کرده بود و تصور همه این بود که مشکل از دیسک کمر یا بالا رفتن سن است. ما هم مثل خیلی از خانوادهها، این تغییر را جدی نگرفتیم.
امروز که به آن سالها فکر میکنم، میبینم بیماری از همان موقع شروع شده بود، اما آرام پیش میرفت. چون درد شدیدی نداشت، هیچکدام از ما احساس خطر نمیکردیم.
بعضی وقتها هم که میخواست وسیله یا کیسه خرید پلاستیک را با دستش بگیرد ؛ میگفت که دستش بی حسی داره و قوتش کم شده ؛ پنجه های توان قبلی را نداشت.
ما متاسفانه همه این ها را روی حساب سن و سال میگزاشتیم.
این وضعیت حدود هشت سال ادامه داشت.
تا اینکه سال ۱۳۹۸ رسید.
راستش آن روزها فکر میکردیم خسته است یا شاید سرما خورده باشد. هیچکدام از ما تصور نمیکردیم چند روز بعد، زندگی همهمان کاملاً تغییر کند.
همه چیز خیلی ناگهانی تغییر کرد و دیگر هر روز ناتوانی و عدم تسلط بر دست ها و پاها و … بیشتر میشد. دیگر بابا نمیتوانست راه برود. این موضوع فقط طی 2 روز رخ داد.
آن روز، نه فقط برای پدرم، بلکه برای همه اعضای خانواده، شروع یک زندگی کاملاً متفاوت بود.
ادامه داستان در فصل دوم :
مشاهده سایر فصل ها :